عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

بهانه ی عشق

روزهای اسفندی 93

ملوسک قشنگم منم مثل همه عاشق روز های اسفندم انگار همه جا بوی تازگی نو بودن و بوی عید میاد عاشق این حس قشنگم امسال بر خلاف هر سال ما خونه تکانی نداشتیم اخه من هنوز خونه مامان مهشیدم یکمی بابت این قضیه ناراحتم اما این شالله موقع چیدن سیسمونی خونه تکانی میکنیم. ولی بگم از خرید امسال عید خریدی متفاوت امسال از قبل تصمیم داشتم خرید نکنم همش می گفتم من که نمی تونم برم دنبال لباس بگردم ولی بابا مخالف نظر من را داشت ومی گفت باید خرید کنیم برای خرید میگفت بریم سیتی سنتر من همش میگفتم آخه اونجا خیلی بزرگ من نباید این همه راه بیام میگفت نه باید بیای کلی عصابانی از دستش شدم ولی گفتم دلش را نمیشکنم میرم و خودش میفهمه من نمی تونم راه برم ...
21 اسفند 1393

چکاپ سوم

عزیز مامان روز 19/12/1393 نوبت دیدار با خانم دکتر بود مثل همیشه اول رفتم واسه مراقبت این بار میخواست از طریق بلند گو صدای قلبت را بشنوه ولی شما مثل همیشه ناز کردی وصدای قلبت نمی امد خیلی ترسیده بودم گفت شاید مثانه ات پر باشه برو دستشویی رفتم به مامان مهشید گفتم صدای قلبش را نمشنویم این بار با مامان مهشید رفتم تو اتاق چکاپ روی تخت خوابیدم پر از استرس خانم ماما می گفت نگران نباش بخاطر سن حاملگی که پایین صدای را دیر میشنویم مامان مهشید از من نگران تر همش بلند دعا می خوند که اون ماما مهربون مامان مهشیدم دلداری میداد خلاصه بعد از چند دقیقه همین طور که داشتم باهات حرف میزدم صدای قشنگ قلبت را شنیدیم از ته دل خوشحال شدم مامان مهش...
21 اسفند 1393

عاشقت شدیم وروجک

سلام عشق مامان خانم دکتر توی هفته 13 برام سونو سلامت جنین نوشته بود بد کلی تحقیق یک سونو گرافی خوب پیدا کردیم که پله هم نداشته باشه ومن بتونم برم منشی بهم گفت چند تا شکلات بخور و راه برو البته من گفتم نمی تونم راه برم و چون اورژانسی بودم خیلی زود نوبتم شد با علی جون رفتیم داخل عزیزم اول تا خوابیدم به خانم دکتر گفتم سالم که گفت چند لحضه صبر کن بعد گفت چون شما نتونستی راه بری باید خودم بگردونمش بخاطر همین با دستکاه سونو مرتبط میزد روی شکمم وانگار شما را بیدار کرد عزیز دلم اول دستات جمع بود واییییییییییی الهیییییییییی مامان قربونت بره  یک دفعه یک دستت را بردی بالا سرت و یک دستت هم داخل دهنت عسل مامان خانم دکتر گفت ...
10 اسفند 1393

شبی متفاوت

سلام عزیزکم امدم برات از شبی متفاوت بگم هیچ وقت دلم نمی خواست تو وبلاگت از ناراحتی بگم با خودم گفته بودم فقط خوشی ها را میگم ولی انگار مجبورم این دفعه برات تعریف کنم چون روزی از سرنوشت توست روز جمعه 1/11/1393 صبح کم و بیش خواب  بودم که با صدای جیغ از خواب پریدم پدر زنموت که تو بیمارستان بود  یکم حالش بدتر شده بود که زنموت و دختر عموهات ناراحت شده بودند و جیغ کشیده بودند این باعث شده بود من خیلی بترسم و تمام بدنم می لرزید حتی چونم شروع به لرزیدن کرده بود سریع به گفته عمه فتانت و بابا جونت کارامون کردیم واز خونه امدیم بیرون امدیم خونه مامان مهشید شنبه را هم اونجا بودم صبح شنبه با بابا و مامان مهشید رفتیم دیدن آیت الله ناصری ک...
6 اسفند 1393

چکاپ دوم

سلام ملوسک مامان روز 28/10/1393ملاقات دوم با خانم دکتر مظاهری داشتیم طبق معلوم با بابایی رفتیم به سمت مطب تو زمانی که منتظر بودیم تا نوبتمون بشه یکمی رفتیم خرید که چند وقت بودم دنبال شلوار لی بارداری بودم که تونستیم یه شلوار لی بارداری خوشکل بخرم. بعد از چکاپ فشار و وزن انتظار داشتم صدای قلبت را بشنوم گفتم خانم دکتر صدای قلبش را نمی شنویم گفت شما توی هفته 12 وتوی هفته 14 به بعد می تونیم بشنویم من خیلی ناراحت شدم آخه واسه شنیدن این صدا لحظه شماری میکنم دکتر گفت بهتر که استراحت کنی و فقط زدن آمپول را ادامه بدم و برام سونو و آزمایش سلامت جنین نوشت تنها مشکلم کمبود ویتامین D  بود که دکتر گفت باید لبنیات بخصوص کشک زیا...
4 اسفند 1393

و دوباره.....

 عزیز مامان دوباره  خودت را برام لوس کردی  دوباره لکه بینی ولی این بار مثل قبل نترسیدم فقط سریع آمپول proluton depot را زدم و به خدا گفتم بی ازن  تو برگی از درخت نمی افتد بچه من دیگه قلب داره خودت محافظش باش وهمین فکر آرومم کرد اره مامان عزیزم دیگه سر کار نمیرم میدونم دلت تو می خواد خونه باش و همه وقتم را با تو باشم و به تو فکر کنم منم قبول دارم عزیزکم خودم هم لذت بیشتری میبرم ولیییییییییییی در این حین سرما سختی هم خوردیم همش نگران تو بودم نگرانی به خاطر این بود که شکمم کوچک شده  ویارم بیشتر ولی همه بهم میگفتن روی جنین تاثیری نداره عسلکم یه دنیا دوست دارم از زمانی که امدی تو شکمم زندگیمون را بیش از قب...
2 اسفند 1393
1